به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه خبری تحلیلی «صبح توس»؛ بعضی خاطرات با گذشت سالها نهتنها از ذهن خانوادههای شهدا پاک نمیشوند، بلکه هر بار با یادآوری آنها، دلتنگی و عشق به فرزندی که برای دفاع از میهن راهی جبهه شد، دوباره زنده میشود. روایت مادران شهدا، گوشههایی از زندگی و ویژگیهای اخلاقی جوانانی را بازگو میکند که در دوران دفاع مقدس، از آرزوهای شخصی خود گذشتند و راه دفاع از کشور را انتخاب کردند.
شهید محمدصدیق چوبدار سالاری، از شهدای اهل سنت شهرستان تایباد، سوم اسفند ۱۳۴۷ در این شهرستان متولد شد. او از نوجوانی به فعالیتهای بسیج علاقه داشت و در کنار حضور در پایگاه بسیج، در گشتزنی و نگهبانی از شهر نیز شرکت میکرد. محمدصدیق با وجود قبولی در مرکز تربیت معلم، جبهه را به ادامه تحصیل ترجیح داد و سرانجام هفتم خرداد ۱۳۶۶ در جزیره مجنون، بر اثر اصابت ترکش به پاها به شهادت رسید.
برای شنیدن روایت مادرانه از زندگی این شهید، خاطرات خانوادگی، آخرین دیدار و چگونگی اطلاع از شهادتش، با قریشه سیدالحسینی، مادر شهید محمدصدیق چوبدار سالاری، به گفتگو نشستیم.
صبح توس: محمدصدیق هنگام شهادت چند سال داشت؟ از دوران نوجوانی و فعالیتهای او در بسیج برایمان بگویید؟
مادر شهید: محمدصدیق هنگام شهادت ۱۸ سال داشت. از همان نوجوانی علاقه زیادی به بسیج داشت و خودش و دوستانش در راهاندازی و فعالیتهای بسیج نقش داشتند. بعد از نخستین اعزام و بازگشت از جبهه، در پایگاه بسیج حضور پیدا میکرد و در گشتزنی و نگهبانی از شهر و مناطق اطراف شرکت داشت. بعضی شبها تا دیروقت در پایگاه میماند و دیر به خانه برمیگشت. همیشه میگفت دوست دارم بسیجی باشم و به کشورم خدمت کنم.
صبح توس: با وجود قبولی در مرکز تربیت معلم، چه شد که تصمیم گرفت راهی جبهه شود؟ چند بار به جبهه اعزام شد؟
مادر شهید: محمدصدیق درسخوان و بااستعداد بود و در مرکز تربیت معلم قبول شده بود، اما علاقه زیادی به جبهه و دفاع از کشور داشت. با وجود قبولی، تصمیم گرفت برای دفاع از میهن راهی جبهه شود. سه بار به جبهه اعزام شد؛ در دو نوبت نخست رفت و برگشت، اما در اعزام سوم دیگر به خانه بازنگشت. در دوران حضورش در جبهه نیز با ما ارتباط داشت و نامه میفرستاد. آن زمان در خانه تلفن نداشتیم و گاهی از طریق آشنایان و بستگان از حالش باخبر میشدیم. سرانجام هفتم خرداد ۱۳۶۶ در جزیره مجنون، بر اثر اصابت ترکش به پاها به شهادت رسید.
صبح توس: از خصوصیات اخلاقی محمدصدیق در محیط خانواده چه خاطراتی دارید؟ رابطهاش با پدر و مادر و خواهرانش چگونه بود؟
مادر شهید: محمدصدیق بسیار مهربان بود و احترام زیادی برای پدر و مادرش قائل میشد. وابستگی زیادی به من داشت؛ هر شب که از پایگاه بسیج به خانه برمیگشت، خودش را در آغوشم میانداخت. حتی گاهی از همان لیوانی که من چای میخوردم، او هم چای مینوشید. به خواهرانش علاقه زیادی داشت و در کارهای خانه و نگهداری از بچهها به آنها کمک میکرد. لباسهای خودش را میشست و در کارهای مختلف خانه، از جمله کارهای مربوط به دامداری، کمکحال خانواده بود.
به آشپزی هم علاقه داشت و غذاهای خوشمزهای درست میکرد. قورمهسبزی از غذاهایی بود که خوب میپخت و وقتی برای خانواده غذا آماده میکرد، از این کار لذت میبرد. با دوستان و اطرافیانش خوشرفتار بود و در دوران تحصیل نیز معلمان از او رضایت داشتند. انشای خوبی مینوشت و نامههای زیبایی مینوشت. خاطرات این رفتارهای ساده و محبتآمیزش هنوز در ذهنم زنده است.
صبح توس: محمدصدیق در زندگی خانوادگی و رفتار با خواهران و برادرانش چه توصیههایی داشت؟ بیشتر آنها را به چه مسائلی سفارش میکرد؟
مادر شهید: همیشه خواهران و برادرانش را به درس خواندن و نماز اول وقت سفارش میکرد. به خواهرانش تأکید داشت حجابشان را رعایت کنند و در مسیر الهی قدم بردارند. خواهرانش را خیلی دوست داشت و دلش میخواست در زندگی موفق باشند و به اعتقادات دینی خود پایبند بمانند. در وصیتنامهاش هم به نماز، حجاب و ادامه دادن راه درست زندگی سفارش کرده بود.
صبح توس: از آخرین روزی که محمدصدیق راهی جبهه شد و شما او را بدرقه کردید، چه خاطرهای در ذهن دارید؟ آیا در آن روز با اعضای خانواده هم خداحافظی کرد؟
مادر شهید: صبح روزی که میخواست برود، برایش صبحانه و چای آماده کرده بودم، اما چیزی نخورد. من هم همراهیاش کردم و تا فلکه رفتم تا بدرقهاش کنم. آنجا به من گفت: «مادرجان، دیگر برای بدرقه من نیا.» این جمله هنوز در خاطرم مانده است. آن روز با خواهر بزرگترش افسانه هم خداحافظی کرد؛ او را بوسید و به رعایت حجاب سفارش کرد. هیچوقت فکر نمیکردم آن دیدار، آخرین باری باشد که فرزندم را میبینم.
صبح توس: چه زمانی و چگونه از شهادت محمدصدیق مطلع شدید؟ در روزهایی که از او خبری نداشتید، چه احساسی داشتید؟
مادر شهید: بعد از آخرین تماس محمدصدیق، چند روزی از او خبری نداشتم و بسیار نگران بودم. دوستانش به تایباد برگشته بودند، اما خودش همراه آنها نبود. هر بار به خانه دوستانش میرفتم و سراغش را میگرفتم، هرکدام حرفی میزدند. بعضیها میگفتند در تهران مانده است، اما من باور نمیکردم. با خودم فکر میکردم شاید مجروح شده یا به اسارت درآمده باشد.
یک روز دوباره برای پیگیری حالش به خانه یکی از دوستانش رفتم. وقتی برگشتم، دیدم خانه شلوغ است و اقوام جمع شدهاند. همانجا متوجه شدم محمدصدیق شهید شده است. باورم نمیشد و نمیتوانستم رفتنش را بپذیرم. دلم میخواست خبری از او برسد و دوباره به خانه برگردد.
صبح توس: از لحظهای که پیکر محمدصدیق را دیدید چه خاطرهای دارید؟ خانواده چگونه با خبر شهادت و مراسم تشییع او روبهرو شدند؟
مادر شهید: وقتی پیکرش را آوردند، خواهر بزرگترش که آن زمان کلاس پنجم بود، بالای سر جنازه رفت. من هم صورت محمدصدیق را دیدم و دست روی صورتش کشیدم. خیلی سخت بود، اما گریه و زاری نکردم و خدا را شکر کردم که چنین فرزندی داشتم و این افتخار نصیبم شده بود که مادر شهید باشم.
پیکرش را در روستای کلاتهآقا، در کنار قبر پدربزرگش که از عالمان محل بود، به خاک سپردند. مردم و بستگان برای مراسم آمدند و خانه پر از مهمان بود. پدرش هم برای برگزاری مراسم و پذیرایی از مهمانان تلاش زیادی کرد.
صبح توس: از وصیتنامه محمدصدیق چه چیزی به یاد دارید؟ چه سفارشهایی برای خانواده، دوستان و همشهریانش داشت؟
مادر شهید: در وصیتنامهاش به نماز، حجاب و پایبندی به ایمان و اعتقادات دینی سفارش کرده بود. از خواهرانش خواسته بود نماز بخوانند، حجابشان را رعایت کنند و در مسیر الهی قدم بردارند. به دوستانش هم سفارش کرده بود درس بخوانند و پاسدار ارزشها و آرمانهای انقلاب باشند. از برادرانش خواسته بود راه شهدا را ادامه دهند و نگذارند خون شهیدان پایمال شود. همچنین بر دوری از فساد و حفظ اسلام و انقلاب تأکید کرده بود.
صبح توس: با گذشت سالها از شهادت فرزندتان، چه خاطراتی از او همچنان در ذهن شما زنده است؟ دلتنگی برای محمدصدیق را چگونه توصیف میکنید؟
مادر شهید: خاطرات محمدصدیق هیچوقت از ذهنم پاک نمیشود. صبح و شب با یاد روزهایی که کنارمان بود زندگی میکنم و هنوز هم احساس میکنم پشت در خانه منتظر است تا در را به رویش باز کنم. مادر هیچوقت فرزندش را فراموش نمیکند. خیلی دوستش داشتم و هنوز هم دلتنگش هستم. هرچه از خوبیها و خاطراتش بگویم، باز هم کم است. گاهی دلم میخواهد دوباره همان روزها برگردد و او را کنار خودمان ببینم.
صبح توس: شما بهعنوان مادر شهید، در شرایطی که ایران با تهدید و جنگ روبهروست، چه توصیهای به نسل جوان دارید؟ از مسئولان چه انتظاری دارید؟
مادر شهید: حرف من به جوانان این است که قدر کشورشان را بدانند. وقتی پای دفاع از وطن و سرزمین به میان میآید، باید بدانند که کشور مثل ناموس انسان است و دفاع از آن اهمیت زیادی دارد. فرزندان این سرزمین برای حفظ خاک، امنیت و عزت مردم جان خود را فدا کردند. اگر روزی کشور به دفاع نیاز داشته باشد، جوانان باید با آگاهی و احساس مسئولیت از میهن خود دفاع کنند.
از جوانان میخواهم قدر پدر و مادرشان را بدانند، درس بخوانند، برای آینده خود تلاش کنند و به اعتقاداتشان پایبند باشند. درباره مسئولان هم انتظار خاصی نداریم؛ ما هیچوقت چیزی نخواستهایم و شکایتی نداشتهایم. فقط انتظار داریم خانوادههای شهدا را فراموش نکنند و گاهی از آنها سرکشی کنند.
مهمتر از هر چیزی، حفظ یاد و راه شهدا و توجه به ارزشهایی است که فرزندانمان برای آن جان دادند.
انتهای خبر/
نظرات (0)
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نظر را شما بگذارید!