به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه تحلیلی خبری «صبح توس»؛ از دیرباز مراکز تجمع انسانی و تشکیل روستاها و شهرها در مجاورت آب بودهاست. رودخانه، دریاچه و چشمه اجداد ما را بر این داشتهاند که خانهای در اطراف آن بنا کنند تا بتوانند به راحتی اولین نیاز خود برای ادامه حیات، یعنی آب و غذا را برطرف نمایند.
با گسترش شهرها و روستاها ماهیت برخی رودخانهها تغییر یافت و جز باریکهای آب چیزی از آنها باقی نمانده است.
کَشَف در متون کُهن فارسی به معنای لاکپشت است و هنوز هم در برخی مناطق ایران مثل خراسانات و بلوچستان کاربرد دارد و مردم محلی بهار که میشود در کنار آب و سبزهزار به دنبال کَشَف هستند تا همبازی کودکانشان باشد.
اما کَشَف رود با سابقه تاریخی بیش از دو هزار ساله در شرق و شمال شرق مشهد، این روزها نه آرزوی کودکی را برآورده میکند و نه آبادانی و مسرّت برای اهالی خود در پیش دارد.
یک پیکره نیمه جان که بهجای جانبخشی به ساکنین خود، شبیه زالویی شده که خون آنها را میخورد و زندگی همراه با مشقّت یا کوچ اجباری را به آنها تحمیل میکند.
به سراغ یکی از محلات همجوار با کَشَف رود در حاشیه شهر مشهد میروم تا ببینم در ساحل خشکیده این اسطوره کُهَن چه میگذرد.
رویای مادران کشف رود برای دخترانشان متفاوت است
کمی در محله گلشهر قدم میزنم و به سمت بستر رودخانه و منازلی که آنجا هست میروم. روز اول مهر است و بچهها در حال رفتوبرگشت به مدرسه هستند. خانمی با دو دختر کودک و نوجوان درحال عبور از خیابان است. به سمت مغازه خواروبار فروشی حرکت میکند. کنارشان میایستم و با مادر مشغول گفتوگو میشوم. از او میپرسم آیا تخلیه زبالهها در این منطقه حقیقت دارد و چه مشکلاتی به وجود آورده است که در پاسخ میگوید: تا دلتان بخواهد اینجا از این اتفاقات میافتد و موضوع جدیدی نیست. قبلاً میرفتند و داخل خود بستر رودخانه میریختند اما الأن دویست سیصد متر جلوتر که بروید پشت ردیف خانهها و به سمت جاده، از انواع زبالهها و پسماند و شیرآبه پرشده است.
انگار سر دردودلش باز شده است و ادامه میدهد: من ۳۴ ساله و مادر سه فرزند هستم. زمستان و تابستان باید مراقب انواع پشه و حشرات باشم که بچههایم، خصوصأ این دختر ۱۴ سالهام که پوستش حساس است را نیش نزنند چون نمیخواهم تجربه تلخ خودم را به دوش بکشند. اینها دختر هستند و هزار آرزو دارند اگر سالَک مثل خیلی دیگر از بچهها و بزرگترها که گرفتارش شدند سراغشان بیاید چه کاری انجام بدهم؟ در خانه میتوانم تا حدودی مراقب باشم اما وقتی به مدرسه یا محیط بازی و دور از خانه میروند و در معرض انواع و اقسام حشرات هستند که بخاطر وجود این زبالهها است، چطور میتوانم مراقب آنها باشم؟
در حین گفتن این حرفها آرام آستین لباسش را کمی بالا میزند و جای زخم و گزیدگی کهنه سال روی ساق دست چپش را نشان میدهد و تازه متوجه میشوم از کدام تجربه تلخ صحبت میکند. کمی دیگر باهم گفت و گو میکنیم و با آرزوی سالی خوش برای دخترانش از آنها جدا میشوم.
چهره زشت کشف رود را میشود بَزَک کرد؟
نزدیک غروب شده و محله شلوغ است. میوه فروشی که انواع سبزیها و میوههای رنگارنگ را با زیبایی کنار هم چیده است را میبینم و زیر لب دعا میکنم کاش اینها با آب کَشَف آبیاری نشده باشند.
یک مغازه لوازم آرایشی و بهداشتی توجهم را جلب میکند. وارد مغازه میشوم و با آقای فروشنده همصحبت میشوم. بعد از پرسیدن از قیمت برخی اجناسی که مدعی است اصل است و از چابهار برایش رسیده، میپرسم آیا از مشکلات کَشَف رود اطلاع دارد و تا بهحال برای رفع آنها اقدامی شده است که در جواب میگوید: مگر قرار است مشکلات کَشَف حل بشود؟ حاشیه کَشف محل تخلیه انواع زباله و نخالهها شده است. اینکه این زبالهها اینجا ریخته میشود یک موضوع است اما موضوع بعدی عواقب وحشتناک آن است.
وی ادامه داد: هرشب و هرروز به بهانه جمعآوری ضایعات از بین زبالهها و نخالههای ساختمانی، دزدها و معتادین به اینجا رفتوآمد میکنند و حتی در بعضی قسمتها برای خود چادر میزنند و آسایش را از همه گرفتهاند. بسیاری از نوجوانان و جوانان ما و محلات یا روستاهای اطراف گرفتار این موادفروشان میشوند و به اعتیاد خیلی نزدیک هستند.
اهالی کَشف رود نمیخواهند کوچ کنند
میانه صحبت هستیم، خانمی که از ابتدای ورود من داخل مغازه است وارد بحث ما میشود و حرفهای صاحب مغازه را تصدیق میکند. از او میپرسم آیا شما هم ساکن همینجا هستید و با این مشکلات آشنایید؟
نه من اهل اینجا نیستم. خانه ما در پاوا، روستای نزدیک به اینجاست و معمولاً برای خرید کردن به اینجا میآییم. شرایط ما آنجا بدتر از این است. پدر و پدربزرگ و همه اقوام ما ساکن پاوا بوده و هستند و همه کشاورز بودند. آنها بخاطر خشکسالیهای اخیر نمیتوانند به خوبی زراعت کنند چون نه کَشَف آب دارد و نه چاهها توان برداشت آب برای کشاورزی گسترده را داراست. البته خیلی از کشاورزان هستند که با همان آب آلوده کَشَف زمینها را آبیاری میکنند و محصول برمیدارند.
کمی که از صحبت با خانم خریدار میگذرد موضوعی را میگوید که برایم جالب و دردناک بود. وی بیان میکند: خواهرم دانشجو است. تیرماه قراربود برایش خواستگار بیاید. مهمانها آمدند اما عروسی سر نگرفت و خواستگاری به مراحل بعد نرسید. میدانید چرا؟ چون دقیقأ در همان گرمای تابستان، بوی تعفّن کَشَف از یک طرف و بوی زبالههایی که آتش زدند از طرف دیگر بلند شده بود و تحمل آن برای مهمانان که از یکی از محلات مشهد به خواستگاری آمده بودند، دشوار شده بود. باورتان نمیشود خواهرم بعد از آن افسردگی گرفته است و پا توی یک کفش کرده و به پدرم میگوید همه چیز را بفروشیم و از اینجا برویم داخل شهر زندگی کنیم. خواهرم میگوید حتی یک آپارتمان ۶۰ متری داخل شهر به خانه ۲۰۰ متری پاوا با اینهمه بوی تعفن و دود و بیماری و معتادان میارزد. اما مگر میتوانیم همه زندگی را رها کنیم و به مشهد برویم؟ چند نفر باید از آنجا و روستاهای دیگر نزدیک یا حاشیه شهر بروند؟
با چند نفر دیگر هم جسته گریخته در مورد مشکلات کَشَف صحبت میکنم و عمده مشکلات و سخنان آنان نیز همین مسائل است. معضل کَشَف رود سالهاست گلوی شهر مشهد و حاشیه آن را میفشارد و نفس کشیدن را برای اهالی آن سخت کرده است. صبح توس بنا دارد با همراهی مردم و ارتباطگیری با مسئولین، مشکلات کَشف رود و حاشیه آن را پیگیری و حل نماید چرا که این موضوع زیبنده شهر امام رضا علیه السلام و مجاوران و زائران آن نیست.
پایان خبر/
نظرات (0)
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نظر را شما بگذارید!