به گزارش خبرنگار گروه فرهنگی پایگاه تحلیلی خبری «صبح توس»؛ رواق دارالذکر حرم رضوی لحظه‌ای از جمعیت خالی نمی‌شود؛ صف‌های طولانی زائران تا ورودی مسجد گوهرشاد و صحن آزادی امتداد یافته و هرکس به شیوه‌ای خود را به مزار امام شهید می‌رساند.

عده‌ای مناجات می‌خوانند، برخی کتاب زیارت در دست دارند و گروهی گردن می‌کشند تا بتوانند مزار امام شهید را ببینند. اشک‌ها روی گونه‌ها جاری است و صدای قاری جوان که آیات سوره مائده را تلاوت می‌کند، فضای رواق را پر کرده است.

زنان و مردان، هرکدام به شیوه‌ای به محضر شهدای دارالذکر عرض ارادت می‌کنند. کودکان نیز بر دست و دوش پدر و مادر قرار گرفته‌اند تا در میان ازدحام جمعیت، بهتر بتوانند مزار امام شهید را ببینند.

در میان این جمعیت، هر چهره روایتی از دلتنگی دارد؛ یکی با پرچم آمده، دیگری با اشک و حسرت و دیگری با عکس فرزندی شهید که آن را بالای دست گرفته است.


«دلتنگی امام شهید ما را مهمان دائمی دارالذکر کرده است»

وقتی صف به داخل رواق رسید، خانمی از میان ازدحام خود را کنار کشید. در یک دستش کتاب دعا بود و در دست دیگر پرچم سرخ «یالثارات الخامنه‌ای».

از او پرسیدم چرا با پرچم به حرم آمده‌ای؟

وی در پاسخ گفت: ۶ ماه است که هر شب به اجتماع می‌رویم و ندای خون‌خواهی امام شهید را سر می‌دهیم. از وقتی حضرت آقا به دارالذکر آمدند، هر شب بعد از اجتماع به دیدار آقا می‌آییم و به ایشان می‌گوییم نخواهیم گذاشت خون ایشان و زهرای ۱۴ ماهه‌اش پایمال شود.

وی ادامه داد: دلتنگی امام شهید ما را مهمان دائمی دارالذکر کرده است. چهل روز از تشییع و تدفین ایشان می‌گذرد، اما هنوز قلب‌هایمان آرام نشده و آتشی در سینه می‌سوزد که فقط با انتقام و نابودی آمریکا و صهیونیست خاموش می‌شود.

این زائر افزود: دعا می‌کنم امام سیدمجتبی خامنه‌ای در سلامت باشند و هرچه زودتر ایشان را ملاقات کنیم تا شاید اندکی از دلتنگی برای امام شهید کم شود.


«ای کاش قبل از شهادت ایشان را می‌شناختم»

چند قدم آن طرف‌تر، دختر جوانی ایستاده بود و بی‌محابا اشک می‌ریخت. گاهی به دیواره رواق تکیه می‌داد، چادرش را روی سر می‌کشید و دوباره شانه‌هایش از شدت گریه تکان می‌خورد.

وقتی کمی آرام‌تر شد، از او پرسیدم: خیلی دلتنگ هستی؟

گفت: از تهران آمده‌ام. قبل از شهادت، زیاد ایشان را نمی‌شناختم و اهل دوستی و ارادت به ایشان نبودم. بعد از اینکه شهید شدند تازه فهمیدم چه کسی بودند. ای کاش قبل از شهادت یک بار سخنرانی ایشان را گوش می‌کردم یا پشت سرشان نماز می‌خواندم.

وی بیان کرد: برای تشییع به مشهد آمدم و یک هفته ماندم. الان هم دوباره برای چهلم آمده‌ام؛ شاید قدری از دلتنگی‌ام کم شود.

این دختر جوان ادامه داد: با خودم می‌گویم ای کاش در زمان زنده بودن ایشان را می‌شناختم و به بیت رهبری می‌رفتم تا مجبور نباشم امروز با حسرت به اینجا بیایم و تنها با یک سنگ مزار درد و دل کنم.


عکس پسری که مادرش با خود به دارالذکر آورده بود

چند دقیقه‌ای از میان جمعیت به رفت‌وآمد زائران نگاه می‌کردم که ناگهان عکسی بالای سر جمعیت نمایان شد. خودم را به صاحب عکس رساندم؛ پیرزنی بود که تصویر یک شهید را در دست داشت.

از او پرسیدم: این عکس چه کسی است؟

گفت: عکس پسر شهیدم است. روز بیست‌وهفتم ماه مبارک رمضان در تنگه هرمز به شهادت رسید. پسرم در تونل بود و با همرزمانش به شهادت رسید.

وی ادامه داد: اهل یاسوج هستیم و برای اربعین امام شهید به مشهد آمده‌ایم. پسرم عاشق آقا بود؛ آن‌قدر که از رفتن امام شهید ناراحتم، از نبود پسرم ناراحت نیستم.

این مادر شهید گفت: جوان ۳۰ ساله‌ام مورد تقدیر شهید تنگسیری و رهبر انقلاب قرار گرفته بود و دست‌نوشته‌های امام شهید را در خانه داریم. حالا به دیدار مزار آقا آمده‌ام؛ شاید کمی از دلتنگی‌ام برطرف شود.

رواق همچنان شلوغ بود. صف زائران ادامه داشت و هرکس با روایتی از دلتنگی خود را به مزار امام شهید می‌رساند؛ یکی با کتاب دعا، دیگری با پرچم، یکی با اشک و حسرت و مادری با تصویر فرزندی که سال‌ها پیش شهید شده بود.

چهل روز گذشته است، اما در دارالذکر هنوز روایت دلتنگی‌ها تمام نشده است؛ روایتی که هر زائر با خود به رواق می‌آورد و پس از زیارت، شاید با اندکی آرامش از آن خارج می‌شود.

انتهای خبر/

خبرنگار: وجیهه محمدحسنی