رسول اکرم (ص‌): حق را بگو و در راه خدا از ملامت هیچ ملامت گری نهراس.
سه تن برای یک وطن؛

مادری که ۳ بار شهید شد

آمار شهدای جنگ همیشه غلط بوده است، هر گلوله دونفر را از پا در می‌آورد، سرباز و عشقی که در سینه‌اش می‌تپد و اینگونه عذرا رئیس‌الساداتی، مادر شهیدان حسین، ابوالفضل و مهدی عدالتی خدابنده در 8سال جنگ تحمیلی، سه بار به شهادت رسید.

به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی «صبح توس»، با عشق فرزندانش را بزرگ کرد، آرزو داشت آن‌ها را در رخت دامادی ببیند اما وقتی دشمن چشم طمع به خاک کشورش دوخت یکی یکی لباس رزم بر تن فرزندانش کرد و آن‌ها را راهی جبهه‌های حق علیه باطل نمود.

به دیدار مادر ۹۴ ساله می‌روم، مادری که داغ سه فرزندش را دید اما داغ یک وجب از خاک پاک وطن را بر دل دشمن گذاشت، او که در جنگ ۸ ساله، بدون آن‌که دلش بلرزد چهار فرزندش را به جبهه‌های نبرد فرستاد، سه فرزندش رفتند و بازنگشتند و یکی از آن‌ها با تنی مجروح، از برادرانش جا ماند.

خانه‌شان مقابل مسجد مختار است، روی دیوار و درست زیر نام مسجد، اسم کوچه مزین به نام شهید حسین عدالتی خدابنده شده است. با خودم فکر می‌کنم این مادر چه کیفی می‌کند می‌بیند که حتی نام پسرش زیر سایه خانه خداست.

عذرا رئیس‌الساداتی مادر شهیدان حسین، ابوالفضل، مهدی و جانباز هادی عدالتی خدابنده در گفتگو با خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی «صبح توس»؛ از آرامش پیش از طوفانش می‌گوید.

او از خانواده انقلابی‌اش می‌گوید، از پدربزرگش حاج سید ابراهیم که همواره در خط مقدم مبارزه با رضا شاه بود و حتی تذکر نامه‌ای برای کشف حجاب داده و گفته بود این خبط بزرگ آخر تو را به چاه می‌کشاند و همین نامه موجب شد که شاه پدربزرگش را به شهادت برساند.

عذرا رئیس‌الساداتی در زمان محمدرضا شاه نیز پا به پای زنان و مردان خانواده به تظاهرات می‌رفت تا حکومت ننگین شاهنشاهی را از بین ببرد. او می‌گوید: همه از شاه ناراضی بودند، او فردی بسیار نالایق بود و برای حفظ حکومتش اجازه می‌داد غرب، کشورمان را به تاراج ببرد اما وقتی زیر پرچم اسلام و قرآن، حضرت امام خمینی (ره) آمدند و انقلاب اسلامی شکل گرفت، کشور نجات یافت.

صحبتش که تمام می‌شود با صدای بلندتری می‌گوید: برای شادی روح شهدا، سلامتی مقام معظم رهبری و نثار روح حضرت امام خمینی صلوات؛ سپس خودش هم زمزمه می‌کند اللهم صل علی محمد آل محمد و عجل فرجهم.

حاج خانم حالا راوی روزهای طوفانی جنگ می‌شود، آن روزها که سایه شوم جنگ بر سر ملت ایران افتاد و رژیم بعثی قصد داشت تا به خاک ایران دست درازی کند و جوانان، که ایران را ناموس خود می‌دانستند، به پا خاستند تا دست دشمن را کوتاه کنند و اجازه ندهند حتی یک وجب از خاک ایران به دست دشمنان بیافتد، از جان گذشتند اما از خاک نه. 

او ابتدا از فرزند جانبازش برایمان خلاصه و مختصر می‌گوید و ادامه می‌دهد: هادی سال ۱۳۶۰ فرمانده گردان عملیات صاحب الزمان(عج) بوده و از ناحیه شکم و دست مجروح و جانباز جنگ ایران و عراق شد.

هادی از برادرانش جا ماند تا چند سالی عصای دست من باشد اما چند سال پیش به برادران شهیدش پیوست، این را مادر شهیدان می‌گوید و سپس سکوت می‌کند.

آمار شهدای جنگ همیشه غلط بوده است، هر گلوله دونفر را از پا در می‌آورد، سرباز و عشقی که در سینه‌اش می‌تپد و اینگونه عذرا رئیس‌الساداتی، مادر شهیدان حسین، ابوالفضل و مهدی عدالتی خدابنده  در 8 سال جنگ تحمیلی، سه بار به شهادت رسید.

او بی‌آنکه خم به ابرو بیاورد، با دلی قرص و محکم حرف را از سر می‌گیرد، بین فرزندانش فرق نمی‌گذارد اما پیداست بیشتر دوست دارد از سه لاله پرپر شده‌اش بگوید، از  که با خونشان مشق عشق کردند.

تازه زمزمه‌های جنگ شدت گرفته بود و همه می‌گفتند دشمن به مرزها رسیده است؛ آقا حسین تازه دبیرستانش به پایان رسیده بود. حاج خانم این‌ها را می‌گوید و ادامه می‌دهد: پسرم به همراه چند نفر از دوستانش دیوارهای مدرسه را رنگ آمیزی کرده بود، به آن‌ها نفری هزار تومان داده بودند، حسین با آن پول یک جفت کفش سفید فوتبالی و یک ساک کوچک خرید. از او پرسیدم چرا اینها را خریده‌ای؟! گفت:«می‌خواهم به  منطقه بروم، جنگ است و باید از کشورم دفاع کنم.»

حسین خواست و مادر چشمش را بر روی مهر مادری‌اش بست و اجابت کرد، حاج خانم رئیس‌الساداتی با صدایی قاطع که برخاسته از ایمان اوست، می‌گوید: کشور واجب‌تر از اولاد آدم است، وقتی کشور راحت باشد ما در خانه راحتیم و اگر کشور به هم ریخته باشد حتی آن‌ها که در خانه‌هایشان هستند نیز ناراحتند، پس وظیفه همه و به ویژه جوانان دفاع از خاک کشور و زدن تو دهنی به دشمنان است.

و بالاخره آن روز رسید، روزی که می‌توانست حسین بیاید اما به جایش قاصدی آمد و خبری از حسین آورد، مادر ادامه می‌دهد: بعد از ظهر تازه از روضه بازگشتم که یک نفر در حیاط را زد، چادر به سر انداختم و دم در رفتم، مردی جا افتاده با لباس سپاه ایستاده بود و از من سراغ حاج آقا را گرفت، گفتم نیستند، پرسیدم کارشان چیست اما آن آقا چیزی نگفت و تنها گفت می‌روم و مجدد برمی‌گردم.

او بیان می‌کند: آن  مرد رفت و مجدد بازگشت و پرسید حاج آقا آمدند؟ گفتم نه. فرشی گوشه حیاط پهن بود، اجازه گرفت و داخل حیاط منتظر همسرم ماند، همان جا به دلم افتاد که احتمالاً از حسین خبری آورده است. هر چه منتظر ماند حاج آقا نیامد پس پیش از رفتن خطاب به من گفت: «شما صبر حضرت زینب را دارید» و رفت.

مادر ادامه می‌دهد: مرد رفت اما همسایه‌ها یکی یکی آمدند، خبر را پیشتر شنیده بودند پس آرام آرام به من خبر دادند که حسین در ۲۴ مهرماه 62 درست در شب عاشورای حسینی در شهر کامیاران با ضد انقلاب درگیر شده و به خیل همرزمانش پیوسته است.

غم فرزند سنگین است اما این اندوه نه تنها مادر را از پا ننشاند، بلکه او را در حفظ میهنی که خون پسرش برای صیانت از آن ریخته شده بود، مصمم‌تر کرد. 

این مادر شهید می‌گوید: مدتی بعد از شهادت حسین، آقا ابوالفضل قصد رفتن به جبهه کرد و از مدرسه نامه گرفت، نزد من آمد و پرسید مادر جان این نامه را امضا می‌کنی و من بی آنکه دلم بلرزد امضا کردم چرا که جنگ بود و حفظ کشور از جان فرزندانم مهم‌تر بود.

او ادامه می‌دهد: مدتی از رفتن ابوالفضل گذشته بود اما نه به ما تلفن می زد و نه از او خبری داشتیم تا اینکه از خانه یکی از همسایه‌ها با منطقه تماس گرفتیم و فهمیدیم او مجروح شده و در بیمارستانی در تهران بستری است. با ابوالفضل تماس گرفتم و پرسیدم دستت قطع شده؟ اما پسرم با همان لحن آرام همیشگی‌اش گفت: «نه ما این قدر قابل نیستیم که عضوی از بدنمان در راه خدا برود.» 

حاج خانم رئیس‌الساداتی بیان می‌کند: یک روز سر ظهر ابوالفضل آمد و گفت دارند اذان می‌گویند، دعا مستجاب می‌شود، می‌شود یک دعایی در حق من بکنید؟ گفتم تا آن دعا چه باشد. گفت می‌شود دستتان را رو به آسمان بلند کرده و به خدا بگویید ابوالفضل من شهید شود؟ من هم برای اینکه خوشحال شود، گفتم خدایا من از ابوالفضلم گذشتم، ان‌شاءالله شهادت روزی‌اش شود. پسرم با خوشحالی گفت دعای مادر مستجاب است.

ابوالفضل درست می‌گفت، دعای مادر مستجاب شد و او دو روز بعد عازم جبهه شد و دیگر هیچ‌گاه بازنگشت.

 ابوالفضل عدالتی خدابنده که عضو واحد اطلاعات عملیات لشکر ۵ نصر بود، وقتی در سردشت برای شناسایی منطقه جنگی رفته بود در عملیات کربلای ۵ در سال ۱۳۶۶ به شهادت رسید و به برادرش حسین پیوست.

مادر برای دومین بار عزادار شد اما باز هم دست از اعتقادش نکشید، آن اعتقاد و ایمان راسخی که یک وجب خاک کشور نباید از دست برود حتی اگر تمامی 9 فرزندش را فدای ایران کند.

این بار فرزند سوم برای رفتن به جبهه آمده است تا رضایت مادر را جلب کند. حاج خانم رئیس‌الساداتی می‌گوید: آقا مهدی را به جبهه نمی بردند چون دو برادرش شهید شده بودند و مدیر مدرسه برای اعزام او شرط گذاشته بود که پدر یا مادر باید حضورا بیایند و رضایت‌نامه را امضا کنند.

او بیان می‌کند: یک روز مهدی از مدرسه آمد و گفت مادر من می‌خواهم به منطقه بروم، جنگ است و باید از کشورم دفاع کنم اما من را نمی‌برند، پس من بدون هیچ درنگی به مدرسه رفتم تا رضایت‌نامه را امضا کنم. 

مادر ادامه می‌دهد: مدیر مدرسه گفت شما دو پسرتان شهید شده‌اند، جنگ است و ممکن است آقا مهدی برود و دیگر بازنگردد اما من پاسخ داده و گفتم مملکت واجب‌تر از آقا مهدی است، هر چه خدا بخواهد، اگر مهدی برود در خیابان  و تصادف کند دردش بیشتر است یا اینکه برود منطقه و از کشورش دفاع کند و در همین راه شهید شود؟ مدیر ساکت ماند و من نامه را امضا کردم و مهدی رفت و به مدت ۹ ماه در جبهه‌ حضور داشت و سرانجام در سال ۱۳۶۷ در منطقه سید صادق عراق به شهادت رسید.

او لبخند به لب می‌آورد و با شوقی وافر می‌گوید: من به کشورمان، رهبر فقیدمان، سپاه و ارتش و همچنین به امنیت مملکت‌مان که حاصل زحمات بسیجی‌هاست افتخار می‌کنم.

چهار فرزندش را به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل فرستاد و سه فرزندش به فیض شهادت رسیده‌اند، با این وجود می‌گوید: «اگر دوباره جنگ شود پنج پسر دیگرم نیز باید به جنگ بروند و از خاک کشورمان دفاع کنند.»

انتهای خبر/

1404-11-16 06:06 شماره خبر : 14390

درباره نویسنده

اخبار مرتبط:
نظرات:
  • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
  • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.

هنوز نظری ثبت نشده است. شما اولین نفری باشید که نظر می‌گذارید!