به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه تحلیلی خبری « صبح توس»؛ حوالی عصر با اهالی رسانه یک دیدار خیلی مهم داشتیم. قرار بود به جایی برویم که زادگاه غیرت و خدمت و وطن پرستی است.

آخرین بار حدود ۱۰ ماه پیش به آنجا رفته بودم و برای دیدار دوباره دل توی دلم نبود.

قرار ما ساعت پنج و نیم عصر بود که یک دقیقه قبل از آن به مقصد رسیدم و با همکارانی که زودتر رسیده بودند حال و احوالی کردیم و به گفتگو پرداختیم تا چند نفر دیگر هم برسند.

درخت‌های کهن سر به فلک کشیده و کوچه‌های قدیمی که هنوز بچه‌ها در آن بازی می‌کردند پر از عطر خوش آرامش بود و من را به دوران کودکی و خاطرات خانه مادربزرگ می‌برد.

بالأخره زنگ را زدیم و به خانه کوچک ولی در از خیر و برکت و صفا وارد شدیم. حیاط این خانه نهایتاً بیست متر می‌شود که با چند قدم کوتاه به تنها اتاقش می‌رسی.

اولین نفر وارد اتاق شدم و به دست بوسی سیده خانم رفتم. دستم را گرم و صمیمی فشرد و خوش‌آمد گفت و احوالم را پرسید. با همه دوستان همین‌طور یکی یکی حال و احوال کرد و تعارف کرد تا بنشینیم.

فضا کوچک بود و تعدادمان تقریباً زیاد، دورتادور تخت جمع شدیم تا بهتر صدای مادر را بشنویم.

یک اتاق ساده و کوچک که روی دیوارهایش چند تابلو قرآنی زده شده بود، یک تلویزیون خیلی کوچک که تصویرش به سختی دیده می‌شد، تختی که مادر شهید روی آن خوابیده بودند و بالای سر آن چندین قاب عکس از شهید جمهور قرار داده شده‌است.

در این خانه همه چیز ساده و حتی معمولی تر از سطح زندگی عامه مردم است اما پر از مهر و صمیمیت و آرامش است.

اینجا خانه مادر دادستان اسبق کل کشور، رئیس اسبق قوه قضائیه، تولیت اسبق آستان قدس رضوی و رئیس جمهور اسبق یک کشور است.

دقایقی را مادرشهید به گفتگو نشستیم و جویای احوالشان شدیم. با همان شیرینی گردویی که برده بودیم و به گفته یکی از اهالی منزل باب میل حاج خانم بود از ما پذیرایی کردند.

با وجود غم و سختی و رنج هایی که این مادر دیده است، شوخ طبعی، صمیمیت و مهربانی وی لحظات دیدار را گرمی بیشتری بخشید و با آن لحن شیرین و صدای آرام برایمان از سید ابراهیم گفت. مهمانان پسرش را خوش‌آمد می‌کرد و می‌گفت اینجا خانه همه شماست.

سیده خانم می‌گفت؛ این شب‌ها نمیتوانم خودم به خیابان بروم اما از تلویزیون غوغای مردم در خیابان‌ها را می‌بینم و دعا می‌کنم خدا پیروزی را نصیب کشور و ملت ما کند.


به‌خاطر شرایط مادر شهید امکان گرفتن عکس دسته جمعی را نداشتیم به همین خاطر یکی از همکاران وقتی حاج خانم داشت برای ما دعای ازدواج و فرزند دار شدن و عاقبت بخیری می‌کرد عکسی را ثبت کرد تا یادگار از این روز برای ما باقی بماند.

مهمانان تازه که از خانواده شهدای جنگ رمضان بودند از راه رسیدند و چون تعداد ما و آنان زیاد بود و حضور جمعیت زیاد برای حال مادر مقاومت مناسب نبود، ناگزیر خداحافظی کردیم و از اتاق خارج شدیم.

وقت رفتن از مادر خواستم دوباره برایم دعا کند و به شهید جمهور سفارش ما را  داشته باشد، مادر گفت: پسرم وقتی زنده بود همه مردم را دوست داشت الان هم حتماً دعایت را مستجاب می‌کند.

از خانه خارج شدیم، با اینکه آخر اردیبهشت است اما باز هم هوا گرفته و بارانی است. دقیقاً شبیه همان روزی که شهید رئیسی سوار بالگرد شد و برای آخرین بار با همان لبخند همیشگی برای ما دست تکان داد و رفت.

امروز ما با یک مادر دیدار نداشتیم، بلکه سراغ کسی رفتیم که مقاومت، ایثار، ایمان، صبر، اصالت، خدمت و شجاعت را به دنیا آورده بود.

شاید هرکسی بتواند فرزندی به دنیا بیاورد اما پرورش دادن کسی‌که بتواند دنیا را تکان بدهد، در میان کفر بایستد و قرآن را روی دست گرفته و از آن دفاع کند، کار هرکسی نیست.

پایان خبر