به گزارش خبرنگار گروه اجتماعی پایگاه خبری تحلیلی «صبح توس»؛ شهید محمدرضا نعمتی نژاد از شهدای نیشابوری بود که در عملیات کربلایی ۵ و در دی ماه ۱۳۶۵ در سن ۲۰ سالگی به درجه رفیع شهادت نایل آمد، شهید محمدرضا نعمتی‌نژاد، فیلمبرداری بود که هنگام فیلمبرداری، بر اثر اصابت ترکش به دست و سرش مجروح و به درجه رفیع شهادت نائل شد؛ اما دوربین روشن او، لحظه شهادتش را نیز ثبت کرد؛ دوربینی که در آخرین لحظات زندگی‌اش روشن بود و آنچه را بر او گذشت، برای همیشه به تصویر کشید.
سکینه نقدبیشی، در گفتگو با خبرنگار ما، درباره نحوه آشنایی و ازدواجش با شهید محمدرضا نعمتی، شهید فیلمبردار تیپ زرهی ۲۱ امام رضا(ع)، می‌گوید: ازدواجمان کاملاً سنتی بود و پدر و مادرها برای ازدواجمان تصمیم گرفته بودند. جلسه خواستگاری را خوب به یاد دارم. محمدرضا و خانواده‌اش که به خواستگاری آمده بودند، محمدرضا در اتاق کناری نشسته بود و من هم داخل هال، کنار مهمانان دیگر بودم. صحبت پدر و مادرها که تمام شد، محمدرضا از اتاق کناری گفت: «من هم صحبت‌هایی دارم که باید بیان کنم.»
وی ادامه می‌دهد: پدرم گفت: «بفرمایید.» محمدرضا بیان کرد: «من پاسدار هستم و به واسطه شغلی که دارم، نمی‌توانم قول بدهم که در آینده چقدر می‌توانم در کنار همسرم باشم. شاید مجروح شوم، شاید اسیر شوم، شاید قطع نخاع شوم، شاید شهید شوم. باید همین‌جا موقعیت کاری و زندگی‌ام را بگویم تا شما درست تصمیم بگیرید و بدانم آیا حاضرند با چنین شرایطی با من ازدواج کنند.»
نقدبیشی اظهار می‌کند: از اتمام صحبت‌های محمدرضا، پدرم با صدای بلند گفت: «دخترم شنید و قبوله». در حالی که نظر من را نپرسیدند. کلاً آن دوران رسم نبود که دختر و پسر زمان خواستگاری با هم صحبت کنند؛ بیشتر پدر و مادرها نظر می‌دادند. هرچند من هر وقت محمدرضا را در لباس پاسداری می‌دیدم، دلم قنج می‌رفت و به او افتخار می‌کردم. آخر محمدرضا پسردایی من بود و به واسطه همین فامیل بودن، هر از گاهی او را می‌دیدم.
همسر شهید نعمتی‌نژاد بیان می‌کند: ۱۵ سال از عمرم نمی‌گذشت که خود را پای سفره عقد با محمدرضا دیدم و زندگی مشترکم را در فروردین‌ماه سال ۱۳۶۵ با او آغاز کردم. محمدرضا یک مرد همه‌چیزتمام بود؛ مهربان، دلسوز، خانواده‌دوست، کمک‌کار دوست و فامیل. به قول معروف، هر جا کاری از دستش برمی‌آمد، کوتاهی نمی‌کرد. رفتار و کردارش زبانزد خاص و عام بود.
وی با اشاره به اینکه ۲۰ روز پس از عقدشان، محمدرضا به جبهه اعزام شد و روزهای فراق آغاز شد، عنوان می‌کند: روزها در نبود محمدرضا به سختی می‌گذشت؛ هرچند دوران جنگ بود و شرایط قابل درک. دلم تنگ می‌شد، اما سعی می‌کردم دلتنگی‌هایم را با همان چند روز خاطره‌ای که در کنارش بودم، تحمل کنم. البته گاهی که موقعیت پیش می‌آمد، محمدرضا به منزل پدرش زنگ می‌زد و تلفنی جویای احوالم بود و با هم صحبت می‌کردیم.
نقدبیشی بیان می‌کند: در طی ۹ ماه دوران عقدمان، محمدرضا سه بار به مرخصی آمد و هر بار ۲۰ روز در کنار خانواده و من بود و کلاً ۶۰ روز با شهید زندگی کردم.
وی با اشاره به آخرین مرخصی محمدرضا می‌گوید: آخرین باری که محمدرضا می‌خواست به جبهه اعزام شود، رفتنش بسیار غریبانه بود. تا سر کوچه با محمدرضا برای خداحافظی رفتم، اما حالم خیلی نامساعد بود. بغض گلویم را می‌فشرد و سینه‌ام به تنگ آمده بود. نمی‌دانم چرا حس می‌کردم این رفتن دیگر برگشتی ندارد. انگار یک تکه از وجودم از من جدا شد. دست خودم نبود؛ اشک‌هایم بی‌محابا بر گونه‌هایم می‌غلتید. اشک‌هایم را با گوشه چادر پاک کردم و به خانه رفتم. دعا کردم فراقمان زیاد طول نکشد و محمدرضا زود برگردد.
همسر شهید نعمتی‌نژاد با اشاره به اینکه آن روزها خواهرش زایمان کرده بود و او نیز برای کمک به خانه خواهرش رفته بود تا از او مراقبت کند، بیان می‌کند: به یاد دارم که دو هفته قبل از شهادتش به تلفن منزل خواهرم زنگ زد. آن زمان عملیات کربلای ۵ آغاز شده بود. جویای احوالش شدم و از او پرسیدم: «کی میای مرخصی؟» با خنده گفت: «به‌زودی یا افقی میام یا عمودی.» دلم لرزید و هری ریخت و انگار پاهایم سست شد، اما مجبور بودم به خاطر وضعیت خواهرم، حرفش را نشنیده بگیرم. دلواپلی و انتظار، میهمان هر روز دلم شده بود. از خدا می‌خواستم هر جا هست، خودش نگهدارش باشد و سالم برگردد.
وی ادامه می‌دهد: دقیقاً دو هفته بعد، خبر شهادتش را به ما دادند. شنیدن خبر شهادت محمدرضا، دنیا را روی سرم آوار کرد. یاد آخرین حرفش افتادم: «یا افقی برمی‌گردم یا عمودی». آرزوهایی که در تنهایی و فراق، در کنار محمدرضا برای آینده‌مان تصور می‌کردم، نقش بر آب شد. باورم نمی‌شد کسی که قرار بود یک عمر تکیه‌گاه روزهای سخت و خوب زندگی‌ام باشد، حالا دیگر در کنارم نیست. آخرین لبخند خداحافظی‌اش در ذهنم مرور می‌شد. چه برنامه‌ها که برای زندگی مشترکمان پیش‌بینی کرده بودم.

دختری که در سن ۱۵ سالگی پای سفره عقد نشسته بود، هنوز ۹ ماه از عقدش نمی‌گذشت، اما حالا باید شهادت مرد زندگی‌اش را باور کند...
نقدبیشی در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده و بغض راه گلویش را بسته و حرف زدن برایش سخت شده، بیان می‌کند: ۲۸ دی‌ماه ۱۳۶۵ بود که برای دیدن پیکر مطهرش به همراه پدرم به معراج شهدا رفتیم. آن روز معراج، میزبان ۵۲ لاله گلگون‌کفن ایران اسلامی بود؛ شهدایی که برای این مرز و بوم از جان شیرین خود گذشتند تا حتی یک وجب از خاک کشور عزیزمان به دست اجنبی نیفتد.
وی ادامه می‌دهد: روز بسیار سردی بود. ساعت ۴ صبح به معراج شهدا رسیدیم. پیکرش را در تابوتی که با پرچم سه‌رنگ کشور آذین کرده بودند، گذاشته بودند. هوا به‌شدت سرد بود. بالای سر تابوت نشستم، پلاستیک و پارچه کفن را کنار زدم. نگاهم که به چهره‌اش افتاد، دیدم معصومانه خوابیده. آرام شروع کردم به سخن گفتن: «چه زود دیدارمان به قیامت افتاد؟ قرار بود مرد زندگی‌ام باشی و تکیه‌گاهم، نمی‌دانستم قرار است زندگی مشترکمان این‌قدر کوتاه باشد.» ناگاه به یاد روز خواستگاری افتادم که محمدرضا گفت: «من پاسدار هستم و معلوم نیست چه مدت بتوانم در کنارتان باشم و هر اتفاقی ممکن است برایم رخ دهد.»
همسر شهید نعمتی‌نژاد اضافه می‌کند: اشک‌هایم بر روی صورتم یخ زده بود. این آخرین دیدار و وداع بود. صورتش را که بوسیدم، به خاطر شدت سرما، لبانم بر صورتش چسبیده بود؛ انگار محمدرضا هم می‌خواست با من خداحافظی کند و بگوید دلتنگم می‌شود...
از همسر شهید می‌پرسم، آیا می‌دانستید شهید نعمتی‌نژاد در کسوت پاسداری به چه کاری مشغول بود؟ می‌گوید: «محمدرضا هیچ‌وقت از کارش صحبت نمی‌کرد. پس از شهادتش متوجه شدیم که در تیپ زرهی ۲۱ امام رضا(ع) کار فیلمبرداری و عکاسی انجام می‌داده است. زمانی هم که در منطقه حضور داشتند، به همین کار مشغول بودند و کار مستند انجام می‌دادند.
همسر شهید نعمتی‌نژاد ادامه می‌دهد: پس از شهادت محمدرضا، دوستانش فیلم‌هایی که محمدرضا از جبهه گرفته بود را نشانمان دادند. حتی فیلم لحظه شهادت محمدرضا هم در دوربینش ثبت شده بود.
وی می‌گوید: در لحظه فیلمبرداری، ابتدا ترکش به دست محمدرضا اصابت می‌کند و دوربین از دستش به زمین می‌افتد و سپس ترکش دیگری به سر محمدرضا اصابت می‌کند که در آن لحظه خودش نیز روی زمین می‌افتد و دوستانش صدا می‌زنند: «نعمتی، نعمتی.» سپس محمدرضا را برای انتقال به عقب، داخل آمبولانس می‌گذارند که همین لحظه یک «آخ» می‌گوید و به شهادت می‌رسد. همه این لحظات، دوربین روشن بوده و شهادت محمدرضا نیز فیلمبرداری شده و موجود است.
همسر شهید نعمتی‌نژاد ادامه می‌دهد: درست است دوران عقدمان ۹ ماه بیشتر طول نکشید، اما اندازه ۴۰-۵۰ سال با محمدرضا حس خوب دارم و هنوز که هنوز است خوابش را می‌بینم.
از خانم نقدبیشی می‌پرسم، به نظر شما اگر الان شهید زنده بودند، در اجتماعات شبانه شرکت می‌کردند؟ که با قاطعیت می‌گوید: «مطمئناً. محمدرضا در زمان خودش احساس تکلیف کرده بود و برای ادای دین به اسلام و شهدا پا به جبهه حق علیه باطل گذاشت. الان هم اگر محمدرضا زنده بود، قطعاً برای ولایت و پاسداری از این سرزمین در پای لانچرها حضور داشت و برای دفاع از این مرز و بوم لحظه‌ای درنگ نمی‌کرد.