به گزارش خبرنگار پایگاه خبری تحلیلی «صبح توس»؛ شاید همه ما بارها در دوران کودکیمان آرزو کرده باشیم که پرنده یا پروانهای رها باشیم تا به هر کجا که دلمان میخواهد پرواز کنیم و بال بگشاییم بر فراز آسمان و از آن بالا دنیا چه کوچک به نظر میرسد.
\r\nامروز من پروانهوار و رها به سراغ سوژه گزارشم حرکت کردم. راه دور بود و پر فراز و نشیب.
\r\nشاید آنقدرها هم دور نبود چرا که از چهاردیواری شهرمان کمی آنسوتر بود، درست در دل فریمان. اما حتماً میدانید مشهد تا فریمان برای بالهای کوچک یک پروانه بسیار دور است.
\r\nتعریف «ساره کردی فریمان» را از بسیاری از اهالی هنر این شهر و دیار شنیده بودم، او دختری با اعتمادبهنفس و انگیزه است و همین، انگیزه مرا، برای ادامه مسیر، بیشتر و بیشتر میکرد.
\r\nبه در خانهشان رسیدیم. زنگ در را فشردم، پسربچهای در را باز کرد و بعد همچو پروانه به سمت خانه پر کشید و ما نیز در پی او وارد شدیم.
\r\nساره شبیه به گل شقایق
\r\nحیاط بسیار زیبا و سرسبز بود، اصلاً انگار اینجا آغاز حیات است. نگاهم به گل شقایقی میافتد، به فاطمه زهرا مسیبی فریمانی، مادر ساره قصهمان گفتم چه گل شقایق زیبایی و او در پاسخ گفت: ما به این گل میگوییم «گل دخترون» چون درست شبیه دختران است بهویژه دخترم ساره؛ همان قدر نرم و لطیف و همان قدر شکننده.
\r\nمادر این را میگوید و ما را به داخل خانه دعوت میکند. روی مبل مینشینم و ساره میآید درست کنارم جا میگیرد، مادر اما برای اینکه روی به روی ما باشد، بر روی زمین مینشیند پس من نیز بهرسم ادب کنار او قرار میگیرم و از او خواهش میکنم که او نیز در کنار ساره بنشیند.
\r\nمیخواهم سؤالاتم را بپرسم؛ اما مدام خودم را سانسور، کلماتم را گلچین و پیش از حرفزدن تمام جملاتم را مزهمزه میکنم تا مبادا تلخ باشد و یا حتی بوی ترحم بدهد؛ اما مادر میگوید راحت باش، ما با تو خیلی راحتیم. پس من نیز خوان سؤالاتم را پهن میکنم تا مادر و دختر، دست در دست یکدیگر هفتخان سؤالاتم را پشت سر بگذارند.
\r\nساره کردی فریمان ۱۷ سال دارد و از همان بدو تولد دچار بیماری پروانهای یا «اپیدرمولیز بولوزا» یک بیماری ژنتیکی نادر بود. در این بیماری پوست چنان شکننده میشود که با کوچکترین تماس ممکن است پاره شود یا تاول بزند.
\r\nاو حالا کلاس دهم است و مادرش میگوید: سال اول دبستان بهخاطر درد شدید ادامه نداد و سال بعد مسیر تحصیل را دوباره از سر گرفت، امسال نیز بهخاطر پادرد نتوانست مدرسه را ادامه دهد. به همین خاطر خانواده اصراری به ادامه تحصیل ساره ندارد چرا که بسیار اذیت میشود.
\r\nساره هر روز به همراه مادرش راهی مدرسه میشود چرا که پیادهرویکردن برایش بسیار سخت و دشوار است. او حرفهای مادرش را تکمیل میکند و میگوید: مدرسه خیلی خوب است؛ چون من با همه بچههای کلاس دوست هستم.
\r\nخوابی که به چشم ساره نمیآید
\r\nساره ۱۷ ساله قصه ما سالهاست از خواب خوش شب محروم بوده است چرا که شبها یار دیرینش، درد به سراغ او میآید و گاهی او را از خود بیخود میکند.
\r\nاو فرزند پنجم خانواده کردی فریمان و عزیزدردانه مادر است، اینها را مادر میگوید و ادامه میدهد: در ماههای آخر بارداریام سونوگرافی رفتم؛ اما چیزی نشان داده نشد و شرایطم کاملاً شبیه به بارداریهای قبلم بود و کاملاً طبیعی لگد میزد.
\r\nسؤالی حسابی ذهن مرا درگیر کرد و خیلی دوست داشتم که یکی میتوانست به آن پاسخ گوید و آن سؤال این است که آیا کودکان پروانهای که با رنج متولد میشوند، در رحم مادر جایشان امن بوده یا همان رحم مادر هم برای آنها سرای رنج بوده است؟
\r\nمادر میگوید: ساره از همان بدو تولد دچار بیماری پروانه بود و بیشتر از اینکه شبیه نوزادی به نظر آید، شبیه به تکه گوشتی خراب بود. صورتش دیده نمیشد و تاولها از چهرهاش آویزان بود. چشمانش لابهلای تاولها برق میزد و دهانش تنها یک سوراخ بود.
\r\nایزوله ساره و مادرش از ترس واگیردار بودن بیماری
\r\nمادر میگوید: سال ۸۶ که ساره به دنیا آمد، پزشکان در مورد بیماری پروانه چیزی نمیدانستند به همین خاطر من و دخترم را بهصورت جدا جدا، ایزوله کرده بودند که مبادا بیماریمان واگیردار باشد.
\r\nفاطمه زهرا مسیبی فریمانی هشت ساعت از دلبندش بیخبر بود؛ اما با توجه به تصویری که از فرزندش در ذهن داشت، میدانست که او را حتماً در اتاق ICU پذیرش کردهاند. پس به آنجا رفت و دید که فرزندش در حالی که باندپیچی شده است و لباسی بر تن ندارد، درون دستگاه است.
\r\nاو اینها را میگوید و ادامه میدهد: از پرستار پرسیدم نوزادی که باندپیچی شده است، فرزند من است؟ و آن پرستار در پاسخ به من گفت بله اما این بچه خراب را میخواهی چهکار کنی؟ این نوزاد بهزودی میمیرد. برو دنبال زندگیات.
\r\nمادر لبخندی بر روی لب دارد و اصلاً از تکرار خاطرات خم به ابرو نمیآورد و این همان عشق ستودنی مادران است که بهشت را در زیر پاهای آنها گسترانیده است. او بیان میکند: در پاسخ پرستار گفتم عمر دست خداست و من بیش از این طاقت ندارم که فرزندم را نبینم؛ با اصرار اجازه دادند؛ اما تأکید کردند که نزدیک طفل نوزادم نشوم چرا که ممکن است بیماریاش واگیردار باشد.
\r\nجنگ با مرگ
\r\nپرستار که رفت، فرصت را غنیمت شمردم و در دستگاه را باز کردم و آرام فرزندم را در آغوش گرفتم، او اینها را میگوید و اظهار میکند: هشت ساعت بود که فرزندم شیر نخورده بود، پس او را در آغوش گرفتم و بهسرعت شروع به شیر خوردن کرد. پرستار را صدا زدم تا ببیند که دخترم چگونه با مرگ به جنگ میرود؛ در نهایت پرستار قانع شد و قبول کرد هر دو ساعت یکبار به ساره شیر بدهم.
\r\nاین مادر دلسوز و عاشقپیشه ادامه میدهد: سه روز بعد ساره را با آمبولانس به بخش مراقبتهای ویژه بیمارستان امام رضا (ع) منتقل کردند و آنجا ۱۱ روز بستری بود و در نهایت بعد از گذشت این روزها بهسختی تعویض پانسمان انجام شد و بنا بر این شد که هر ۱۲ ساعت پانسمانش را تعویض کنیم.
\r\nاو از لحظات سخت و دشوار تعویض پانسمان برایمان میگوید و تعریف میکند: دستوپای ساره در دست پرستار نمیماند چرا که بهخاطر خون دستوپایش سر و لیز شده بود و آن وسط ساره مانند مرغی سرکنده دستوپا میزد.
\r\nحتی تصورش هم دل هر انسانی را ریش میکند؛ اما فاطمه زهرا مسیبی فریمانی که این روزهای تلخ را زندگی کرده است بهآرامی و با طمأنینه ابراز میکند: باندهای ساره از شدت خونریزی مثل گچ خشک میشد به همین خاطر نمیشد آنها را با قیچی برید، پس با تیغ جراحی آن را باز میکردند؛ اما همین که باندها باز میشد، تازه دردهای ساره آغاز میشد.
\r\nاز دردهای ساره که میگوید، انگار دردی سنگین بر سینهاش مینشیند و با بغض میگوید: موقع تعویض باندهای ساره نهتنها من، بلکه حتی پرستاران نیز همچون ابر بهار اشک میریختند.
\r\nاو ادامه میدهد: ساره دو ساله بود که بیماری پروانه شناسایی شد و پس از آن خانه EB در تهران راهاندازی شد و با ما تماس گرفتند که برای ساره پرونده تشکیل دهیم.
\r\nروی باز و در باز خانه ساره
\r\nبا رویی باز، در خانه را به روی مهمانان باز گذاشتم، این را مادر ساره قصه ما میگوید و ادامه میدهد: خوشحال میشدم که دوستان و آشنایان به دیدن فرزندم بیایند چرا که همواره امیدوار بودم یکی دعا کند و به واسطه دعای خیر او، فرزند من شفا بگیرد.
\r\nاو و همسرش با هم نسبت فامیلی داشتند و همسرش پسردایی پدرش بوده است، همینقدر دور، همینقدر نزدیک. یکی از دخترانش نیز با پسرخالهاش ازدواج کرده است؛ اما این مادر که خودش رنجکشیده است، بر آزمایش ژنتیک بسیار تأکید دارد و میگوید: آنهایی که ازدواج فامیلی میکنند باید پیش از ازدواج و پیش از بارداری آزمایش بدهند.
\r\nمادر که آبستن عشق و رنجی عمیق است بیان میکند: زمانی که ساره تازه متولد شده بود بسیاری از دوستان و آشنایان سعی میکردند من را برای از دست دادن فرزندم آماده کنند؛ اما همواره توکلم بر خدا بود و به او و رحمتش امیدوار بودم.
\r\nگفتند ساره را به بهزیستی ببرم اما نپذیرفتم
\r\nاو ادامه میدهد: در روزهای ابتدایی تولد ساره، خواهر بزرگم به من گفت تو هر چهقدر هم که فرزندت را دوست داشته باشی، احتمالاً روزی خسته خواهی شد، پس دخترت را به بهزیستی ببر؛ اما من زیر بار نرفتم و با جانودل از دخترم حمایت و مراقبت کردم، حتی به قیمت عمر و جوانیام.
\r\nاو هم مثل همه آدمها طعم خستگی را عجیب چشیده و مزهمزه کرده است؛ اما هیچگاه لب به شکایت باز نکرده است. این مادر صبور میگوید: هرگاه خسته میشوم گریه میکنم و با خدا حرف میزنم و از او یاری میطلبم.
\r\nحال خوبش را مدیون ساره میداند و بیان میکند: از وقتی ساره به دنیای خانواده ما گذاشت، نگاهم به زندگی تغییری اساسی یافته است، دیگر شکایت و ناشکری نمیکنم، وقتم را برای غیبتکردن هدر نمیدهم؛ بلکه تمام اوقاتم را وقف ساره میکنم.
\r\nمادر ساره، فرشتهای بدون بال است، او آیینه خودبینی را در وجودش شکسته است و تمام آرزوهایش در فرزندش خلاصه میشود و ابراز میکند: همواره از خدا میخواهم ساره دردهایش تمام شود تا این همه درد و رنج را متحمل نشود.
\r\nساره، «پروانهای» در آرزوی بازیگری
\r\nساره قصه ما که ۴۴ بار زیر تیغ جراحی رفته است از آرزوهایش برایمان میگوید و ادامه دهد: دوست دارد بازیگر شود و برای تحقق این آرزویش تئاتری در فریمان و ساری به نام «گوهر» بازی کرده بود.
\r\nاز او میپرسم آیا از بیان خاطرات مادرت رنجیدهای یا خودت از مطرحکردن برخی صحبتها آزردهخاطر میشوی؟ و او لبخندی زده و بیان میکند: اصلاً ناراحت نمیشوم و حتی خیلی دوست دارم راجع به بیماریام برای همه توضیح دهم تا با رنج من بیشتر آشنا شوند و اطلاعات کسب کنند.
\r\nزنگهای ورزشی که به شطرنج میگذرد
\r\nساره، این پروانه بی پروبال برایمان از مدرسهاش تعریف کرده و میگوید: زنگهای تفریح با دوستانم مینشینیم و حرف میزنیم و زنگهای ورزش با دوستانم شطرنج بازی میکنم؛ اما از اینکه ببازم ناراحت میشوم.
\r\nمادر ساره کمی سفره دلش را برایمان باز میکند تا یکی دو رنگ از هزار رنگ مشکلات بیماران پروانهای را ببینیم. او ابراز میکند: زمانی که میخواستم ساره را در مدرسه ثبتنام کنم، مدیر مدرسه قبول نمیکرد و ما را به بهانه تکمیلشدن ظرفیت به مدرسه دیگری معرفی کرد؛ بنابراین با آموزشوپرورش صحبت کردم و در نهایت آنها نامهای دادند و همان مدرسه موردنظر ثبتنامش کردم.
\r\nساره بیش از هر کسی زحمات مادرش را به چشم دیده و درک کرده است. از او میپرسم مادرت درست در کجای نقشه زندگی تو قرار دارد؟ و او در پاسخ میگوید: مادرم قلب من است و اگر او نبود، من نیز نبودم.
\r\nاز ساره میپرسم آیا در خانه به مادرت کمک میکنی یا نه؟ او میخندد، مادرش هم میخندد و میان خندههایش میگوید: ساره خیلی خوب دستور میدهد به همین خاطر کارآفرین است، ما کار میکنیم و او آفرین میگوید.
\r\nساره به شوخی مادرش میخندد و بیان میکند: پارسال با کمک مادرم قیمه درست کردم.
\r\nمادر ساره از روزهای سخت دخترش میگوید، از آن روزها که راه گلویش بسته میشود. او ادامه میدهد: گاهی اوقات در گلوی ساره تاولهایی زده میشود و خوردن غذا را غیرممکن میکند و حتی نمیتواند آبدهانش را قورت دهد؛ بنابراین به او سرم غذایی میزنند.
\r\nساره، دختری از جنس بلور
\r\nهیچکس بهاندازه مادر، با دردهای ساره مأنوس نیست، او دردها و رنجهای ساره را زندگی کرده است پس قطعاً بهترین نویسنده برای داستان ساره قصه ما خواهد بود. این مادر صبور میگوید: قصد دارم داستان زندگی ساره در قالب کتابی چاپ کنم و نام آن را میخواهم بگذارم «ساره، دختری از جنس بلور».
\r\nمادر ساره ادامه میدهد: گروههای مردمنهاد راه سلامتی و انجمن EB به ما کمک میکنند با وجود این، مبلغ زیادی را باید از جیب خود بگذاریم.
\r\nساره کمی چهرهاش در هم میرود، مادر با نگاه به چهره فرزندش متوجه درد او میشود و قرصهایش را میآورد تا کمی آرام گیرد.
\r\nاز ساره میخواهم دعا کند و او پدر و مادر و خواهرانش را در اولویت قرار میدهد.
\r\nبا خود فکر میکنم ایکاش میشد آرزوی بازیگری ساره تحقق یابد و مادر، فرزند دلبندش را در لباس عروس ببیند و در آخر همه ما، مرهمی برای بالهای زخمی سارهها باشیم. الهی آمین.
\r\nسعیده حیهدر
\r\nانتهای خبر/
نظرات (0)
هنوز نظری ثبت نشده است. اولین نظر را شما بگذارید!